تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه

 كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي

 پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم .

جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند

  پسرك لباسی مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در

دستهايش مي فشرد .

لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در

دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان

به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه

  خوشگل نمي شه ؟ »

چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم

: « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو

  بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »

 كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده