پرنده روی شاخه درخت نشست.شاخه خشکیده بود.پرنده سر کج کرد و به تنه پوسته پوسته شده

 درخت خیره شد.

پرنده چند لحظه ای بال و پر زنان در اطراف شاخه چرخید.شاخه خشکیده بود و جز صدای هیاهوی باد

 چیزی به گوش پرنده نمیرسید.

پرنده بال و پی زد و دوباره روی شاخه نشستاین بار اوازی سر داد.

پرنده انقدر اواز خواند که اب از میان سنگریزه های نهر راه به سوی درخت کج کرد و درخت خشکیده در

 اواز قناری خستگی ها و خواب را

 رها کرد و به زندگی چشم گشود.

جوانه های سبز و شکوفه های رنگارنگ در دل زمستان لباس زیبای درخت شدند.

ان روز رهگذران دیدند در سفیدی دشت درخت کهنسال از دور خودنمایی میکند.